تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست .  چه حسی است دوست داشتن کسی که تمام وجودت را فراگرفته و حال غروری که مانع از بیان احساس درونت شود ، امروز تمام هستی ام را باخته ام دیگر نه راهی برای برگشت دارم و نه بهانه ای برای ماندن من مقصر بودم تمام احساساتش را نادیده گرفتم غرورش را خورد کردم با عشقش بازی کردم ، اما حال پشیمانم میخواهم دوباره برگردد امّا ....... کاش می شد . رفته ، مرا از دل رانده ، دیگر جای در قلبش برای من نیست دیگر فراموش شده ام می نویسم تا بداند دوستش دارم .

.امروز زیباترین و قشنگترین خاطراتم را مرور می کنم امّا این بار با حسرت هرگاه به گذشته فکر می کنم به وقتها و لحظاتی که قشنگترین حرفها را برایم می گفت به زمانی که با قشنگترین جملات بازی میکردیم به لحظه ای که برای اولین بار دیدمش ، به شبهای که تا صبح با یادش می خوابیدم ، به لحظه ای که میشماردم تا برگردد تا بتوانم دوباره ببینمش به رویاهای که درنیمه راه ماندن . حالا من خسته ..... نا امید ..... به آخر رسیده ..... همیشه دلم میخواست به سفیدی برسم و به اوج امّا دارم از همون اوج پرت میشم پایین لحظۀ آخر ............. سقوط از همۀ اندیشه هام ....... " پایان زندگی "



امروز تقریبا یکسال و نیم از اولین باری که دیدمت و عاشقت شدم میگذره ... اما هنوز نتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم ... همیشه سعی کردم با نگاهم باهات حرف بزنم. البته تو این مدت تنها نبودم .... من بودم و خدا و عشق تو .نمی دونم این مدت زندگیت چطور گذشته اما از من نپرس که حال و روزم خیلی خرابه . اینقدر می نشینم تا این خرابه قلبم رو با دستای مهربونت دوباره آباد کنی.تقدیم به نفس زندگیم «فاطمه» که جونم رو تقدیم قدمهاش می کنم.

اجازه هست به عشق تو، تو کوچه ها داد بزنم؟

 رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛

 اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

 ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛

 اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

 بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛

 اجازه هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ 

 جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛

 به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟

 بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری

 اجازه هست نگاهتو تو خاطرم قاب بکنم؟ 

 چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛

 اجازه فریاد بزنم تو قلبمی تا به ابد؟

 بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛

 اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟

 دست توی دستمو برم به فردا برسم؛

 اجازه هست دریا بشم، کویرو پیمونه کنم؟

 تو صدف دلم بشی، من تو دلت خونه کنم؛

 اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟

 با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛

 اجازه هست ...


صفحات وبلاگ
پيوندها
 
RSS Feed