امروز تقریبا یکسال و نیم از اولین باری که دیدمت و عاشقت شدم میگذره ... اما هنوز نتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم ... همیشه سعی کردم با نگاهم باهات حرف بزنم. البته تو این مدت تنها نبودم .... من بودم و خدا و عشق تو .نمی دونم این مدت زندگیت چطور گذشته اما از من نپرس که حال و روزم خیلی خرابه . اینقدر می نشینم تا این خرابه قلبم رو با دستای مهربونت دوباره آباد کنی.تقدیم به نفس زندگیم «فاطمه» که جونم رو تقدیم قدمهاش می کنم.
اجازه هست به عشق تو، تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟
بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛
اجازه هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟
جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛
به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟
بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری
اجازه هست نگاهتو تو خاطرم قاب بکنم؟
چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛
اجازه فریاد بزنم تو قلبمی تا به ابد؟
بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛
اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟
دست توی دستمو برم به فردا برسم؛
اجازه هست دریا بشم، کویرو پیمونه کنم؟
تو صدف دلم بشی، من تو دلت خونه کنم؛
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟
با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛
اجازه هست ...